تبليغاتX
ا ندیشه گمشده


ا ندیشه گمشده

سروده های بی نشان من؛اندیشه هایی که همیشه تکرار می شوند

دفتر خاطرات خاک خورده را که برگ میزنم

زخم عشق کهنه ای سر باز میزند

افکار می چرخد لابه لای ثانیه ها


یادت چنگ بر روحم میکشد

قلب ترک خورده ام را میلرزاند


پلک میزنم تا تصویرت پاک شود


تصویرت نقش بسته،پاک نمیشوی...
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 1:16 توسط احسان(johny) | |


بر خاک در خانه دوست بوسه میزنم

در میکوبم و سنگ به شیشه میزم

آغوش که باز کرد پیراهنش میبویم

نوازش میکنم؛چشم نخورد به تخته  میزنم

 

 چای میریزد و خیره به او میلرزد دست من

نگاهم مشتاق صورتم خندان قهقهه میزنم

زیر لب ذکر خیرش است با دلم

سر بر صورتش  بر لبانش بوسه میزنم

 

بهار من است و سنگش به سینه میزنم

ثانیه ای چند نگهی بر این پروانه میزنم

دوباره میبارد  بارن اشکم  از عشق او

 دردیست که  بهر دوایش به میخانه میزنم

 

قلم دردوات دل مجنون شده میکشم

شاعری میشوم  و با یادش به خاطره میزنم

تیغ میکشم بر کف دست با خون خویش

طرح سرخگون لبانش را به نامه  میزنم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 11:58 توسط احسان(johny) | |

صبح را میشمارم تا روزگار

اندکی صبر و آنگاه تمام شود

در تمام اشکهایم خلاصه میشوی

آنگاه که باران بر شیروانی می کوبد!

افسوس که ستودنیست

 تصویر تو در پس پنجره تردید...

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 2:41 توسط احسان(johny) | |



بچه که بودیم بزرگترها میگفتن عید واسه بچه هاس

 این بارم میخوام بچه بشم

 که این عیدم بشه مال خودم...


نوروز شادباش باد

 

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 22:17 توسط احسان(johny) | |

امان از شما که

ظلم جاری ایست و شب همچنان


دیدگان را سیاه بسته

خیره به دست های چرب

 

واحدهای معرفت را باخته اید و

خنده سکوت مالیده اید

 

دور بیاندازید این افکار گندیده را

صبح نزدیک است...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 12:41 توسط احسان(johny) | |

 

در انزوای بینهایت

سایه را چنگ میزنم

مهتاب لمس میشود

فاصله ایست بین ما

انگار همین دیروز بود شب شد

 

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 9:59 توسط احسان(johny) | |

روزی را گذران بودم کوچه را؛صید چشمانم شدی

آه بر نهانم نشست و بر قلبم تیر پنهان

 

رنگ رخت را دل طلب کرد وجلوه باخت

صدایت کردم و نادید گرفتی این سامان

 

اشک جاری شد وآخر توتیا به چشم گرفتم

تو نشانی  پاد زهر عشقت به من برسان

 

یادت چنان مایه دلگرمی ایست برایم ولی

شکستم از عشق تو،تیرگون شد ساربان

 

من عهد با دلم دارم و تو با یار خویش

خیره ات میشوم ولی تو نقش رخ یارت بکشان

 

نفسم بوی باده دارد و خمار چشمانم

وینحال صدایت میکنم و تو زما روی گردان

 

چون سحر شد ومن مست؛پلک چشم میزدم

جایت خالی بود و رنگم شبه برگ زردان

 

ای همچو تازیانه بر ابرهای سپید احساس

اینک پرنده وجودم در آسمان دلت برهان

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 14:54 توسط احسان(johny) | |

عشق جای در لیوان نمیگیرد

باید به دریا زد

پذیرفت قایق آغوش را

دریادلی باید بود و

صاحب  ناخدایی هنرور

پارویی از جرأت و

بادبانی از لطافت باور

هیچ را ندید و صوتی را نشنید

رو به خورشید

 رفت و رفت و رفت...

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 3:48 توسط احسان(johny) | |

باز هم سکوت میکنم

مثل سابق

که نگاهی طردم کرد و

 دلی بشکست و

 یاری برفت...

براستی زندگی فاصله ای ایست

برای گفتنی ها و

 تاوان دل  دادن های بیراه

پس بدرود لحظه های  شلوغ خوشبختی...

 

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 21:29 توسط احسان(johny) | |

محبوب من 

سایه ها خیسند 

ولی باران نیست

ابر سکوت کرده ،کویرست دلمان

همه جا عطر خزان پیچیده

جز این  دل

که ناظر عشق بهارش  مانده

گر هست نگاهت این سو

بنگر تا بغض نفس هایت

بخار زند  دیدگان را 

ای آزادی ...


 

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 0:27 توسط احسان(johny) | |

تنهاییم را برای تو خرج میکنم 

توخندان بنشین و تماشا کن


 من عشق و جان به پای تو میریزم

 تو ساکت بنشین و حاشا کن  


سهیم میدانمت و درد دل 

باز میکنم بادل ناشنوایت 


 قفل براحساس غبار گرفته ات بزن  

پشیمان شدی خدارا صدا کن

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 21:39 توسط احسان(johny) | |

برگ های خزان خورده ی عشقت را

 از زیر دست و پا جمع میکنم

تا مبادا

صدای ناله هایشان

 بوسه های شهوتمان را بخشکاند

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 21:23 توسط احسان(johny) | |

انگار نه انگار

 یه زمانی تو بارون چه کارا که نکردیم

بارون که میاد

پرده کشیده میشه

مثلا  فراموشت کردم

عکسات توی کشو تار عنکبوت می بندن و

تصویرت  اصلا  جلو چشام نیست! نه...

 


یه صدایی بد رو اعصابه

هیچکی نمیفهمه  اینجا چه خبره

خودمم دیگه یه بوهایی بردم

 که سال هاست خوب  خودمو گول میزنم!

کنج اتاق میشینم

تنها...

گند شده به کل زندگیم

فکر میکردم تو این دنیا  دیگه  از یاد رفتی !

خدایا غلط کردم میخوام برگردم...


نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 21:17 توسط احسان(johny) | |

تنهایی و پیک ریخته بر فرش اتاق

 مست بودم و حال اتاق عرفانی


سر بر زانو، نا امید فاز غم گرفتم و 

فکر میکردم بر تمام هستی و بر زندگانی


شب بارانی و آهنگ ناودان اتاق

 تا سحر خوردم و جان دلی گرفتم دوباره


حالم بد خراب بود و چشمانم میرفت

فکر میکردم رفته ام تا اوج تا ستاره


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 20:8 توسط احسان(johny) | |


با خلوت شمع پس از هفت سال ناقابل

روی شیشه بخار گرفته

انگشت میکشانم

تا شاید نقش رخ از یاد رفته ات را

یاد بیاورم...


نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 13:30 توسط احسان(johny) | |

یه پل رو آسمون که ببندم خفقانم بند میاد

پر میکشم  اون بالا...


خاطرات گم شید از جلو چشام

دیگه آزادم


ولی سخته اوج گرفتن برام

انقدر حرص خوردم سنگین شدم! 


یه چشمک  به دنیا میندازم

سایمم با تیر میزنم که دنبالم نیاد...!


عوضش  لذتی داره لمس ستاره هایی که بازیگر

 نمایش شب های کودکیم بودند.


فکر نمیکردم مردنم انقد رویایی باشه

خوب و راحت

من رفتم دنیا...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 15:21 توسط احسان(johny) | |

از کجا نگهت پیدا کنم

از کدامین نقش خانه به یاد خاطراتمان

 لیس عشق بکشم؟

پی بویت که می آیم

غربت کفش های کهنه و

گندیدگی و افتضاح کبوترها

 مشامم را تنگ میکند 

هرچه میگردم

نیستی انگار...گم شدی!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 14:43 توسط احسان(johny) | |

یادت هست

ساعت های زندگی با هم

قرارهای یواشکی و

پج پج های در گوشی

عکس دو نفره و عشقولانه ی سینه خیز!


یادت هست

یواشکی چشمک میپراندیم

و خیره به هم پلک نمیزدیم

و لبخند تحویل هم میدادیم...؟


یادت هست

دلمان تاپ تاپ میزد

لبانمان گره میخورد

و تنمان گرم مشد؟


من که یادم هست!


نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 22:55 توسط احسان(johny) | |


اینجا جایی است

که دل فراتر از یاد و خاطرمان بال و پر میگیرد

صدایت زیستن مینوازد و نگاهت آرامش جان میدهد.

نسیم بر چهره بپاش و

زمزمه هایت را بر کاغذ بنشان

اینجا همان جاست

که دلمان را پهن خویش میکنیم و طرح عشق میکشیم

جایی که دل بیقرار است

و نفس عمد به یاد رخ یار ...


نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 18:37 توسط احسان(johny) | |

دیروزمان

امروز

فردا...

نفس های بی ثمر

سال های عدم

انزوای روح

واماندگی عصرانه 

خم این کوچه و اندیشه های پشیمانی

جوانی حیفت باد...

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 20:43 توسط احسان(johny) | |


ربنایی که چیزی از آن نمیفهمیم

نمازی که به آن عادت کرده ایم

دعاهایی که معنایشان را نمیدانیم

خرافاتی که  مدهوشمان کرده اند

روزه هایی که فقط نخوردن و برای لاغری است

نزری که فریزر  همسایگان سیر را پر میکند

حج رفتنی که برای نام "حاجی" خرج میکنیم

و عقاید سنتی و  پستی که مارا بلعیده اند

این ها نشان مذهبی بودن ماست نه با خدایی ما!

 ادامه  راه پدران گمراهمان...

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 19:17 توسط احسان(johny) | |


اهل روخوانی دعا نیستم

از گچپژ متنفرم

دعاهایم را با خدا دلم زمزمه میکند

 یکی درمیان

خودش به تنهایی

ولی آنگاه که خودم باشم و ...


نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 23:28 توسط احسان(johny) | |

جنسیت آدمارو از ازل اشتباه نامگذاری کردند مردو زن!

اصلش اینه:

مرد و نامرد

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 20:20 توسط احسان(johny) | |

هه!

این شهوت پنهاتی

بدجور وول میخورد لای احساس ما!!

عقب تر بایست لطفا...

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 15:31 توسط احسان(johny) | |


یادش بخیر دل من و تو!

چه بازی ها که با هم  نکردند.

تو دل شکستی و خندیدی

من بغضم گرفت؛

رفتم...



نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 22:44 توسط احسان(johny) | |

maybe

 

هر شب موقع خواب به افکارم که سر میزنم

 دلم از باکره گیت میگیرد

برچسب پاکی که تاریخ انقضایش بسته به عشقت دارد

به اینکه بمانی یا بروی...

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 16:14 توسط احسان(johny) | |

ازدواج بخاطر پول و خانه و ماشین همان خودفروشی است.
خود را گول نزنید.
درستش میشود این:
روسپی گری مدرن!
نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 15:1 توسط احسان(johny) | |


شماره ساقی میخوام

کمی محبت لازم دارم.

هرچه خود سراغ داشتم

زندان دنیا عوضشان کرد

الآن نامرد روزگارند

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 13:24 توسط احسان(johny) | |

پرواز آرزویم بود

حالا که نشد

پس کودکم کنید...

شاید بادبادک و موشک کاغذی بهانه ام را برید

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 21:27 توسط احسان(johny) | |

۲۳ سال پیش بدون اینکه علت وجود را بدانم و حتی نظری از من بپرسند به بهانه ی زیستن به نقطه ای 

ای از زمین شلیک شدم

حول من را بشر زیرورو کرده بود.اواخر جنگ 

با عراق بوده و هنوز خمینی روی کار.

نامی عربی بر من گذاشتند و اذان در گوشی که هنوز شنیدن نمیدانست

تا برای پریود مشخصی از زمان را ناخواسته مسلمان باشم.

اگر چندین هزار و اندی اونورتر هبوط کرده بودم زندگی بیشتر از این به کام بود

و سایه ترس و نگرانی انگیزه ها و آرزوها را در من کمرنگ نمیکرد و حسرت آزاد بودن

 را بر دلم نمیگذاشت...

با این حساب یکسال دیگر گذشت و  یکسال دیگر به مرگ نزدیکتر شدم

افسوس میخورم که شاید میشد بهتر از این دنیا برای من چرخ میخورد و ...

ولی در هر صورت  خدا را سپاس!

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 21:16 توسط احسان(johny) | |

Design By : Night Melody