تبليغاتX
ا ندیشه گمشده


ا ندیشه گمشده

سروده های بی نشان من؛اندیشه هایی که همیشه تکرار می شوند

باز هم سکوت میکنم.

مثل سابق

که نگاهی طردم کرد و

 دلی بشکست و

 یاری برفت...

براستی زندگی فاصله ای ایست

برای گفتنی ها و

 تاوان دل  دادن های بیراه

پس بدرود لحظه های  شلوغ خوشبختی...

 

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 21:29 توسط احسان(johny) | |

محبوب من 

سایه ها خیسند 

ولی باران نیست

ابر سکوت کرده ،کویرست دلمان

همه جا عطر خزان پیچیده

جز این  دل

که ناظر عشق بهارش  مانده

گر هست نگاهت این سو

بنگر تا بغض نفس هایت

بخار زند  دیدگان را 

ای آزادی ...


 

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 0:27 توسط احسان(johny) | |

تنهاییم را برای تو خرج میکنم 

توخندان بنشین و تماشا کن


 من عشق و جان به پای تو میریزم

 تو ساکت بنشین و حاشا کن  


سهیم میدانمت و درد دل 

باز میکنم بادل ناشنوایت 


 قفل براحساس غبار گرفته ات بزن  

پشیمان شدی خدارا صدا کن

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 21:39 توسط احسان(johny) | |

برگ های خزان خورده ی عشقت را

 از زیر دست و پا جمع میکنم

تا مبادا

صدای ناله هایشان

 بوسه های شهوتمان را بخشکاند

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 21:23 توسط احسان(johny) | |

انگار نه انگار

 یه زمانی تو بارون چه کارا که نکردیم

بارون که میاد

پرده کشیده میشه

مثلا  فراموشت کردم

عکسات توی کشو تار عنکبوت می بندن و

تصویرت  اصلا  جلو چشام نیست! نه...

 


یه صدایی بد رو اعصابه

هیچکی نمیفهمه  اینجا چه خبره

خودمم دیگه یه بوهایی بردم

 که سال هاست خوب  خودمو گول میزنم!

کنج اتاق میشینم

تنها...

گند شده به کل زندگیم

فکر میکردم تو این دنیا  دیگه  از یاد رفتی !

خدایا غلط کردم میخوام برگردم...


نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 21:17 توسط احسان(johny) | |

تنهایی و پیک ریخته بر فرش اتاق

 مست بودم و حال اتاق عرفانی


سر بر زانو، نا امید فاز غم گرفتم و 

فکر میکردم بر تمام هستی و بر زندگانی


شب بارانی و آهنگ ناودان اتاق

 تا سحر خوردم و جان دلی گرفتم دوباره


حالم بد خراب بود و چشمانم میرفت

فکر میکردم رفته ام تا اوج تا ستاره


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 20:8 توسط احسان(johny) | |


با خلوت شمع پس از هفت سال ناقابل

روی شیشه بخار گرفته

انگشت میکشانم

تا شاید نقش رخ از یاد رفته ات را

یاد بیاورم...


نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 13:30 توسط احسان(johny) | |

یه پل رو آسمون که ببندم خفقانم بند میاد

پر میکشم  اون بالا...


خاطرات گم شید از جلو چشام

دیگه آزادم


ولی سخته اوج گرفتن برام

انقدر حرص خوردم سنگین شدم! 


یه چشمک  به دنیا میندازم

سایمم با تیر میزنم که دنبالم نیاد...!


عوضش  لذتی داره لمس ستاره هایی که بازیگر

 نمایش شب های کودکیم بودند.


فکر نمیکردم مردنم انقد رویایی باشه

خوب و راحت

من رفتم دنیا...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 15:21 توسط احسان(johny) | |

از کجا نگهت پیدا کنم

از کدامین نقش خانه به یاد خاطراتمان

 لیس عشق بکشم؟

پی بویت که می آیم

غربت کفش های کهنه و

گندیدگی و افتضاح کبوترها

 مشامم را تنگ میکند 

هرچه میگردم

نیستی انگار...گم شدی!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 14:43 توسط احسان(johny) | |

یادت هست

ساعت های زندگی با هم

قرارهای یواشکی و

پج پج های در گوشی

عکس دو نفره و عشقولانه ی سینه خیز!


یادت هست

یواشکی چشمک میپراندیم

و خیره به هم پلک نمیزدیم

و لبخند تحویل هم میدادیم...؟


یادت هست

دلمان تاپ تاپ میزد

لبانمان گره میخورد

و تنمان گرم مشد؟


من که یادم هست!


نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 22:55 توسط احسان(johny) | |


اینجا جایی است

که دل فراتر از یاد و خاطرمان بال و پر میگیرد

صدایت زیستن مینوازد و نگاهت آرامش جان میدهد.

نسیم بر چهره بپاش و

زمزمه هایت را بر کاغذ بنشان

اینجا همان جاست

که دلمان را پهن خویش میکنیم و طرح عشق میکشیم

جایی که دل بیقرار است

و نفس عمد به یاد رخ یار ...


نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 18:37 توسط احسان(johny) | |

دیروزمان

امروز

فردا...

نفس های بی ثمر

سال های عدم

انزوای روح

واماندگی عصرانه 

خم این کوچه و اندیشه های پشیمانی

جوانی حیفت باد...

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 20:43 توسط احسان(johny) | |


ربنایی که چیزی از آن نمیفهمیم

نمازی که به آن عادت کرده ایم

دعاهایی که معنایشان را نمیدانیم

خرافاتی که  مدهوشمان کرده اند

روزه هایی که فقط نخوردن و برای لاغری است

نزری که فریزر  همسایگان سیر را پر میکند

حج رفتنی که برای نام "حاجی" خرج میکنیم

و عقاید سنتی و  پستی که مارا بلعیده اند

این ها نشان مذهبی بودن ماست نه با خدایی ما!

 ادامه  راه پدران گمراهمان...

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 19:17 توسط احسان(johny) | |


اهل روخوانی دعا نیستم

از گچپژ متنفرم

دعاهایم را با خدا دلم زمزمه میکند

 یکی درمیان

خودش به تنهایی

ولی آنگاه که خودم باشم و ...


نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 23:28 توسط احسان(johny) | |

جنسیت آدمارو از ازل اشتباه نامگذاری کردند مردو زن!

اصلش اینه:

مرد و نامرد

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 20:20 توسط احسان(johny) | |

هه!

این شهوت پنهاتی

بدجور وول میخورد لای احساس ما!!

عقب تر بایست لطفا...

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 15:31 توسط احسان(johny) | |


یادش بخیر دل من و تو!

چه بازی ها که با هم  نکردند.

تو دل شکستی و خندیدی

من بغضم گرفت؛

رفتم...



نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 22:44 توسط احسان(johny) | |

maybe

 

هر شب موقع خواب به افکارم که سر میزنم

 دلم از باکره گیت میگیرد

برچسب پاکی که تاریخ انقضایش بسته به عشقت دارد

به اینکه بمانی یا بروی...

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 16:14 توسط احسان(johny) | |

ازدواج بخاطر پول و خانه و ماشین همان خودفروشی است.
خود را گول نزنید.
درستش میشود این:
روسپی گری مدرن!
نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 15:1 توسط احسان(johny) | |

 

...

شماره ساقی میخوام

کمی محبت لازم دارم.

هرچه خود سراغ داشتم

زندان دنیا عوضشان کرد

الآن نامرد روزگارند

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 13:24 توسط احسان(johny) | |

لطفا

 

پرواز آرزویم بود

حالا که نشد

پس کودکم کنید...

شاید بادبادک و موشک کاغذی بهانه ام را برید

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 21:27 توسط احسان(johny) | |

۲۳ سال پیش بدون اینکه علت وجود را بدانم و حتی نظری از من بپرسند به بهانه ی زیستن به نقطه ای 

ای از زمین شلیک شدم

حول من را بشر زیرورو کرده بود.اواخر جنگ 

با عراق بوده و هنوز خمینی روی کار.

نامی عربی بر من گذاشتند و اذان در گوشی که هنوز شنیدن نمیدانست

تا برای پریود مشخصی از زمان را ناخواسته مسلمان باشم.

اگر چندین هزار و اندی اونورتر هبوط کرده بودم زندگی بیشتر از این به کام بود

و سایه ترس و نگرانی انگیزه ها و آرزوها را در من کمرنگ نمیکرد و حسرت آزاد بودن

 را بر دلم نمیگذاشت...

با این حساب یکسال دیگر گذشت و  یکسال دیگر به مرگ نزدیکتر شدم

افسوس میخورم که شاید میشد بهتر از این دنیا برای من چرخ میخورد و ...

ولی در هر صورت  خدا را سپاس!

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 21:16 توسط احسان(johny) | |

 
عاشقم بد.....
زنده ام سخت
نفس میکشم دشوار
چون کمی آنطرفتر دلش هوای مرا کرده
همین
عاشقم بد.....
نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 23:53 توسط احسان(johny) | |

درد دل هایم را  همیشه پیش تو میشکافم

ولی این را هم بگویم که زیاد دوستم نداری؟ 

فقط عشوه و ناز تحویلم میدهی؟

باز آفرین به می که ذهنم را خط خطی میکند و می فهماند فقط خودم و خودم و خودم

همین است دیگر

 چه می شود کرد؟

من که دیگر بلد نیستم و  عاشق نخواهم شد

چیزی از قلبم نمانده

جز تیکه های شکستش

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 2:52 توسط احسان(johny) | |

من فریاد میزنم

            تو آرام بشنو

                         دوستت دارم

                                                همین

نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 16:36 توسط احسان(johny) | |

چشم به جهان گشودنم را به یاد می آورم

زمانی که خالی از گذر رحم گذشتم و عریان غسلم دادند

سر وته زیر دوش از پا آویزان بودم

سرم گیج میرفت و تگری میزدم 

به زائو ناموسی می بریدم و میخندیدم

چه میدانستم شراب چیست؟

ولی میدانم مست زاده شدم،که تا به حال ؛اینگونه زیسته ام

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 21:36 توسط احسان(johny) | |

 

روی احساس شبی

خلوتمان بود و نگاه

با لبانت مست شدم

شام آخر

 خوشحالی پدرانه ی من و مادر شدن تو

یادم نبود لمس دستانت خوابم میکند

چشم که باز کردم

تا سال ها

 ن ب و د ت

 را نظاره گر بودم

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 21:19 توسط احسان(johny) | |

 

خوب یادمه تو آغوش هم سکوت میکردیم تا فقط صدا ی نفسامون بیاد

 توی اون سکوت ها بود که فهمیدیم فقط واسه هم نفس میکشیم

بهتر ازین نمیشه که  هنوزم تو نفس میکشی و من  زندم !

 

پ.ن: پی تو رو زمین پرسه میزدم
اف س و س زمستان شد و برف رد پایت را پوشاند...

نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 6:49 توسط احسان(johny) | |

همین که خیره شم به قطره های بارون که از شیروونی میریزند رو تراس کافیه  تا تمام خاطات نا تمام و به یاد بیارم و  عکساتو با موهای از پشت بسته شدت تو ذهنم تصور کنم
جایت خالی
پاییز رفت
و دانه های برف  جای پاهایت را  پوشاند

پ.ن:

ورساچ عزیز تو وبلاگش از من نوشته:

اندیشه گمشده: اولین متنی که از بلاگتان خواندم درباره ی شب یلدا بود ...خوب تصورم از شما همین شب یلدا میماند تا ابد

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 11:46 توسط احسان(johny) | |

 

جشن شب یلدا یادگاری به جا مانده از ۶ جشن ملی ما است

                          جشن فروردین 

جشن نوروز

جشن سده

جشن مهرگان

جشن یلدا

جشن تیرگان 

شب یلدا یا "شب چله" شب اول زمستان و درازترین شب سال است و خورشید،روزها بزرگ تر شده و تابش نور ایزدی افزونی می یابداین بود که ایرانیان باستان شب آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می خواندند و برای آن جشن بزرگی برگزار می کردند.آیین این شب خوردن آجیل مخصوص و هندوانه انار و شیرینی  و میوه های گوناگون است.که همه نماد برکت و تندرستی و فراوانی شادکامی هستند.در این شب فال گرفتن  و کتاب حافظ خوانی مرسوم است.گرامی و استوار باد تمدن ایرانی که اینک به حکم نادانی عامه تمدن اسلامی پوششی برای گمرنگیش قلمداد می شود

یلدا بر تمامی ایرانیان واقعی و نه عرب نما مبارک باد

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 12:20 توسط احسان(johny) | |

Design By : Night Melody